مادر را بچه‌هایش طلاق می‌دهند

حکایت بی‌مهری با مادران حکایت تازه‌ای نیست و هر روز در گوشه و کنار این شهر شاهد چنین مادران و پدران سرگردانی هستیم که با داغ بی‌مهری فرزندان رها گشته‌اند و پسرش حتماً در سایه‌ی اعتماد به نفس دروغین به زندگی ادامه خواهد داد.
فرج براری*
سرش در شانه‌های لاغرش فرورفته بود، با پاهای برهنه و حال تکیده بی‌تحرک کنار خیابان ایستاده بود و دست تکان می‌داد، او را پابرهنه میان انبوه رهگذران بی‌تفاوت خیابان رها کرده‌اند، جماعت مردم بی‌توجه به او شتابان می‌گذرند.
تاکسی می‌ایستد، در را بازکردم و او آرام پیکر نحیف خود را کنار من جا داد، دست‌های چروکیده‌اش را بر شکمش گذاشت‌ دسته‌ای موی سپید از مقنعه‌ای که سفت و سخت بسته شده و چهره خاکستری‌اش را قاب گرفته بیرون زده است.
از عمرش شاید چیزی نمانده، عمری که او بی‌دریغ در طلب بچه‌هایش گذاشته است، از چین و چروک‌های صورتش می‌خواهی رد سالیان دراز بردباری و مشقت زندگی‌اش را بگیری که تمام آن را وقف فرزندان ناسپاس خود کرده است.
ناگهان بغضش می‌شکند و قطره‌ای اشک بی‌اختیار از گونه‌های خشکیده‌اش فرو می‌ریزد، می‌گوید خدا انتقامش را از فرزندانش بگیرد! خیلی باید درد کشیده باشد وگرنه هیچ مادری اینگونه بچه‌هایش را نفرین نمی‌کند. 
می‌گفت کاش بچه‌ای نداشتم، خانه‌ام را فروخته‌اند و حالا هیچ کدام مرا به خانه راه نمی‌دهند، پسر بزرگ و زنش مرا از خانه بیرون کرده و در را به رویم بسته‌اند، بدون کفش، حتی پول کرایه هم ندارم.
با صدای بی‌رمقش مرتب حرف می‌زند، از بیماری‌ها و دردهای مشکوک می‌گوید، از گذشته که با چه بدبختی هفت سر عائله را بزرگ کرده تا عصای دستش بوده و رویای باشکوهش را جامه‌ی عمل بپوشانند، از بدبختی‌هایی که همه سالیان زندگی‌اش را با او گذرانده تا بچه‌هایش کسی بشوند، دامن قبایش را بوسیده و برگرده‌اش بنشانند.
اما دریغ مادر که همه اینها یک فریب بود و این رویا هم نمی‌تواند تو را از واقعیت زندگی‌ات که آوارگی فقر و بی‌کسی است بیرون بکشد، تو زندگی‌ات را خواب می‌بینی و این رنج در آوارگی را هزاران بار در ذهنت مرور می‌کنی.
حکایت بی‌مهری با مادران حکایت تازه‌ای نیست و هر روز در گوشه و کنار این شهر شاهد چنین مادران و پدران سرگردانی هستیم که با داغ بی‌مهری فرزندان رها گشته‌اند و پسرش حتماً در سایه‌ی اعتماد به نفس دروغین به زندگی ادامه خواهد داد.
اما من شرمنده‌ام که چیزی نداشتم به او بدهم چون باز تمام روزم به گز کردن راهم میان چند شرکت و اداره بی نتیجه مانده بود.
او گدا نبود و چیزی هم از کسی نمی‌خواست اما کاش داشتم تا حداقل یک جفت کفش برایش می‌گرفتم اما دختر خانم بغل‌دستی این کار را کرد، پول کرایه‌اش را داد و راضی شد برایش کفش بگیرد، او غمش را با ما در میان گذاشت و رفت که شاید باز فرزندانش بر پیکر نحیفش چنگ و دندان تیز کنند و حالا اندوهی بی‌پایان دوباره قلبم را چنگ می‌زند.
*روزنامه‌نگار
نظرات ارسال نظر