چند تکه خشم، پیشکشی به فوتبال

هولیگانیسم و اوباش‌گری

گاهی باید نگاهم کنی، گاهی باید سرم را به پایین بیندازی و مرا مجبور به رفتن کنی. من عاشقت هستم، من عاشق جنون هستم، عاشق هیجان اما فوتبالم را قربانی تو نمی‌کنم. من فوتبالم را قربانی خشونت نمی‌کنم
روزبه جاریانی*
بل هوکس، منتقد آمریکایی می‌گوید:" هیچ اثری از زندگی در خشونت پیدا نمی‌شود، هر واکنش خشونت‌آمیزی یک قدم بشر را به مرگ نزدیک‌تر می‌کند." اما جایی میان عشق و تنفر، میان جنون و عاقلی، میان جهد و جهل چیزی ایستاده است که به مانند تناسخ هر چیزی را به چالش می‌کشد. در همان جا من عاشقت می‌شوم اما قربانیت می‌کنم. در آن جا گاه نه تنها هدف وسیله را توجیه می‌کند بلکه وسیله نیز گاه خود، هدف است.
جنونی افسار به دهان اما غیرقابل کنترل به نام "هولیگانیسم" سال‌ها است که زیبایی فوتبال را گاه به زشتی برده است. از نگاه فیلسوفانه نمی‌توان گفت هولیگانیسم شیطان است یا فرشته اما قطعاً چیزی میان آن دو نیست. در تعریف هولیگانیسم آمده است: "خشونت، انجام کارهای غیرقانونی و خرابکاری توسط برخی از هواداران به صورت متحدانه را هولیگانیسم گویند." می‌گویند ریشه این کلمه از انگلیس آمده است اما در فارسی بهترین معادل برایش، اوباش‌گری است.
فوتبال، بارها طعم تلخ قربانی شدن را چشیده است اما این قربانی شدن درون زمین نبوده است. گاه فوتبال روی سکو سلاخی شده است. گاه در خیابان‌های منتهی به ورزشگاه و گاه به مانند کودکی معصوم و بی گناه دور از آغوش مادر.
حدود سه ماه پیش بود که در نیمه‌نهایی یکی از برترین تورنمنت‌های فوتبال یک هوادار لیورپول بر اثر درگیری بین هواداران لیورپول و رم به کما رفت. اگر فکر می‌کنید این اتفاقات فقط به فوتبال اروپا تعلق دارد، در اشتباه هستید. اصولاً فوتبال گاهی بهانه‌ای است برای قربانی کردن، برای جنگیدن، برای سلاخی کردم. شهریورماه گذشته بر طبق گزارش پلیس اندونزی 16 نفر متهم به قتل یک هوادار 23 ساله تیم حریف شدند. 2 هفته لیگ تعطیل شد تا شاید غم قتل این جوان التیام یابد.
اعتقاد مارتین لوتر کینگ که با آرامش بزرگ‌ترین محافل ضد آپارتاید را از بین برد، این بود: هیچ چیز خوبی از دل خشونت بر نمی‌آید.
معنی این جمله را شاید تنها 639 نفر در دنیا فهمیده باشند، که لااقل 39 نفر آنها دیگر در قید حیات نیستند. 39 نفری که به بروکسل رفته بودند تا فینال جام باشگاه‌های اروپای سال 1985 را تماشا کنند اما هیچ‌گاه موفق به این کار نشدند.
آندره‌آ کاژولا تنها 11 سال داشت که بین مشت و لگد هواداران یوونتوس و لیورپول و البته صدها تن دیوار خراب شده ورزشگاه هیسل قرار گرفت و مادر را از دیدن دوباره‌اش محروم کرد یا آلفونس باس 35 ساله بلژیکی که از خانه‌اش بیرون آمده بود تا پس از دیدن یک فینال دوباره سوار بر ماشین شود و به خانه برگردد اما هیچ‌گاه چنین رویایی ساده برایش، به حقیقت تبدیل نشد.
ماجرا در چندین کلمه ساده قابل شرح است و مقصر اصلاً اهمیتی ندارد چون حتی اگر با هزاران ورق در دادگاه باشگاهی محکوم شود، بازهم آندره‌آ کاژولا به آغوش مادر باز نمی‌گردد یا آلفونس باس بار دیگر درب ورودی خانه‌اش را نمی‌بیند. یک ساعت قبل از بازی بود که چیزی از دل خشونت بر آمد که حتی مارتین لوتر کینگ هم بر جایش لرزید. فنس بین دو جایگاه تیم‌های رقیب شکست، هواداران باهم درگیر شدند و بر اثر فشار دیوار ورزشگاه فرو ریخت و در همین چند ثانیه مادر کاژولا مجبور شد تا آخر عمر عکس آندره‌آ را بغل کند و البته چند ثانیه هم جسم بی جان فرزندش را.
آنقدر از چنین مواردی در آرشیو فوتبال وجود دارد که خواندن سر تیترها هم اشک را در چشمان‌مان متبلور می‌کند. اما هرچقدر جنون این دیوانگی به لحظه دوست داشتنی عمیق‌تر شود، فوتبال سربه زیرانه‌تر در کنجی می‌گرید. هرچقدر فخرمان برای فتح بدن‌های نیمه جان هواداران رقیب فزون‌تر می‌شود، "آندره‌آ"ها با شوق بیشتری از ترس، تجسمی از مادران خود را در آغوش می‌گیرند و می‌گریند. در این میان تنها، تنها خشونت است که با فخرفروشی خرامانه خرامانه فوتبال‌مان را می‌رباید.
"من عاشقت هستم ولی قربانیت می‌کنم. من خشم را قربانی می‌کنم."

*فعال رسانه‌ای
نظرات ارسال نظر