مرخصی ابدی سرباز گروهان یازده

واقعیت این است که ازهنگام تاسیس اولین آسایشگاه سالمندان در سال 1345 در شهر رشت و همچنین گشایش آسایشگاه کهریزک تهران در سال 1352 توسط دکتر محمود حکیم‌زاده، تاکنون معایب آسایشگاه‌های سالمندان در ایران از مزایای آن بیشتر است.
از جاده‌ی ایلام به طرف ایوان که بروی به دهستان سراب می‌رسید. بعد از پل سراب و در بالادست جاده، ساختمانی تک افتاده و مهجور با دیوارهای بلند رنگ رو رفته‌ای که بر پیشانی آن نوشته‌اند، «سرای سالمندان آرامش» توجه‌تان را جلب می‌کند.
با این حال، من هر وقت که از جاده‌ی مشرف به آن می‌گذشتم، همیشه به راهی برای دیدن و لمس کردن آن سوی دیوار فکر می‌کردم، همیشه پشت دیوارهای آن را تصور می‌کردم و کنجکاو بودم که بدانم ساکنان ابدی آن چه می‌کنند و چگونه روزگار می‌گذرانند؟
هربار با کنجکاوی اشتیاقم را در خود سرکوب می‌کردم تا اینکه عاقبت ندانستن میل به دانستن را تحریک کرد و ندیدن شوق دیدن را برانگیخت اما این اشتیاق با دشواری‌هایی همراه بود زیرا حضور خبرنگار و تهیه گزارش از مرکز سالمندان ممنوع است اما دوندگی‌های فراوان سرانجام نتیجه داد و بعدازظهر یک روز ابری مهرماه 99 راهی آسایشگاه شدیم.  

دیدار با سالمندان 
مقابل در بیرونی آسایشگاه سگی غرید، با بی حالی پارس کرد، بعد از سر راه‌مان کناررفت و ما از در نیمه باز آسایشگاه داخل رفتیم.
در گوشه‌ی حیاط، در میان تنه‌ی درختان کاج، دو نیمکت با فاصله روبروی هم قرار داده بودند.
یکی از سالمندان روی پله‌های خاکی در ورودی نشسته بود، زود بلند شد و به داخل رفت، همان جا به سالمندی دیگر که پیرمردی ریزاندام و سخت استخوانی بود، برخوردیم.
او پاهای کوچک و باریک‌اش را در دمپایی گل و گشادی فرو کرده بود و یک بشقاب در دست داشت، یکی از پرستاران خواست بشقاب را از دستش بگیرد ولی او مقاومت کرد و آن را به پرستار پس نداد، او نه تعداد سال‌های عمرش را به یاد می‌آورد و نه زمانی که او را به این آسایشگاه آورده‌اند.
از زن و زندگی‌اش می‌پرسم، او نگاه حیرت زده‌اش را به ما می‌دوزد و جملات نامفهمومی را مدام تکرار می‌کند و انگشتانش را نشان می‌دهد. آقای محمودی، مدیرآسایشگاه می‌گوید "او از نوعی اختلال مزمن روانی رنج می‌برد و منظورش از نشان دادن انگشتانش این است که در زمان قدیم در گروهان 11 خدمت می‌کرده، الان هم فکر می‌کند که به مرخصی آمده است."
کمی بعد در راهرو با ابراهیم آشنا می‌شویم، روی یک صندلی نشسته و دست‌های لرزانش را تکیه‌گاه چهره‌ی کوچکش کرده بود. او چشمان ریز و درخشانش را همانند یک کودک بی دفاع به ما دوخت، ابراهیم سنش را اول  70 و بعد 80 سال عنوان می‌کند، اهل یکی از شهرستان‌های ایلام است که یکسال پیش بی‌پناه و سرگردان در ایوان به آقای محمودی معرفی شده است. او می گوید "یک پسر دارد که در شهر کارگر است و هیچ‌گاه به او سرنزده است" چشمان ابراهیم، نشانگر انتظاری همیشگی است. 
باباخان، که پاچه‌ی شلوارش را تا کرده، عصایش را به طرف ما نشانه می‌گیرد. از سالمندان بی کس و کار (مجهول الهویه) آسایشگاه است، چون کسی هنوز به دیدنش نیامده است، با صدایی لرزان می‌گوید قدیم در رشته حسابداری درس خوانده و در گمرک کار کرده است، باباخان هرگز ازدواج نکرده و انگلیسی را خیلی خوب صحبت می‌کند، او یکی از محدود سالمندان باسواد و بازنشسته‌ی آسایشگاه است که از هنگام تاسیس تاکنون در این مرکز زندگی می‌کند.  
داخل یکی از اتاق‌ها سالمندی روی تخت دراز کشیده که نمی‌تواند حرکت کند، او مبتلابه بیماری ام اس است، نزدیک 4 سال است که در اینجا زندگی می‌کند. سه فرزند دارد و در پاسخ به این سوال که چرا پیش فرزندانش نمانده می‌گوید: «خودم خواستم که به اینجا بیایم، آنها هرکدام دنبال زندگی خودشان بودند، چه کسی مرا تحمل می‌کرد، باید به اینجا می‌آمدم» او ادامه داد: «ماهی یک بار هم برای درمان و تزریق آمپول ام اس به ایلام می‌روم، بیمه ندارم و تمام هزینه‌های درمانی هم به عهده‌ی خودم است.» 
اما حکایت اکرام، سالمندی که 7 سال پیش به اینجا آورده شده حکایت غریبی است، «اکرام» هم مانند اکثر سالمندان این آسایشگاه لباس فرم جگری رنگ به تنش کرده و سرش را تراشیده‌اند. اکرام با آن نگاه مهربانش تحصیلات علوم آزمایشگاهی دارد اما آلزایمر اسمی است که دکترها و نزدیکانش روی دردهایش گذاشته‌اند.
نکته جالب در مورد او این است که تمام بعدازظهرها به حیاط آسایشگاه رفته، ایستاده یا روی نیمکت حیاط می‌نشیند و فقط به غروب آفتاب چشم می‌دوزد و سیگار می‌کشد و خودش را به دست غم می‌سپارد.
اگر شما را هم از خانواده و محیط مانوس خود جدا می‌کردند و به اینجا می‌آوردند کاری نمی‌توانستید بکنید جز اینکه روی تخت آسایشگاه از فرط دلتنگی دست و پایتان را دراز کنید و بمیرید یا در تکرار بی‌سرانجام روزمرگی‌ها به غروب خورشید خیره شوید و به فکر فرو روید.
پیرمرد عینکی، همانجا روی یک صندلی پلاستیکی دم در بی حرکت ایستاده بود، پرستاری سعی کرد بلندش کند.
اهل کجایید؟ ایلام.
فرزندی دارید؟ سرش را با ناامیدی تکان داد و گفت: «مجبورم کردند ترکشان کنم.» مثل کسی که بخواهد غصه‌اش را با کسی قسمت کند، خواست چیزی بگوید اما پرستار حرفش را قطع کرد و گفت: «او منتظر خانواده‌اش است، هر روز از صبح تا غروب دم در منتظر می‌ماند و وقتی هوا تاریک شد، قانعش می‌کنیم که امروز دیگر خانواده‌اش نمی‌آیند، آن وقت است که به اتاقش برمی‌گردد و دراز می‌کشد و می‌خوابد و دوباره فردا به همین صورت چشم به در آسایشگاه دوخته و منتظر می‌ماند.
پرستار با صدای آهسته اضافه می کند: ما هر روز وقتی هوا تاریک شد برای دلخوشی و آرام ساختنش به او می‌گوییم که فردا خانواده‌اش خواهند آمد تا او به اتاقش برگردد.
                                                                                     
مرگ در آسایشگاه آرامش
درگذشتگان اینجا معمولاً در قطعه زمین کوچکی روبروی آسایشگاه دفن می‌شوند.
محمودی، مسئول سرای سالمندان آرامش توضیح می‌دهد: «آنها بعضاً بی‌هویت هستند و خانواده یا نزدیکانی ندارند که جنازه را به آنها تحویل دهیم یا اگر دارند از آنها خبر نداریم در نتیجه ما کارهای حقوقی آنها را در کلانتری و پزشکی قانونی پیگیری کرده و بعد از مراحل قانونی، آنها را به کمک بعضی از کارکنان آسایشگاه کفن و دفن می‌کنیم».
وی ادامه می‌دهد: «قبلاً با هماهنگی شهرداری یک قطعه زمین در امامزاده سیدعبدالله جهت خاکسپاری سالمندان به ما واگذارکردند، حتی یکی از سالمندان را آنجا خاک کردیم تا این که به کمک دهیاری سراب با اختصاص قسمتی از قبرستان سراب به سالمندان آسایشگاه موافقت شد، چند نفراز سالمندان را هم اینجا دفن کرده‌ایم، معمولاً به کمک افراد محلی و گاه به تنهایی نمازشان را خوانده و دفن‌شان می‌کنیم.                                                                                                     
«اینجا پناهگاه کسانی است که هیچ پناهگاهی ندارند. بیشتر سالمندانی که در اینجا نگهداری می‌شوند هیچ اطلاعی از هویت‌شان در دست نیست، گاه به دلیل مشکلات اقتصادی و ناخواسته‌ی زندگی و گاهاً بی‌مهری فرزندان، بی‌هویت در خیابان رها گشته‌اند.» این را آقای محمودی فیزیوتراپ و مسئول خانه‌ی سالمندان آرامش می‌گوید.
به گفته او بعضی ازاین سالمندان مبتلا به آلزایمر و بیماری‌های روانی هستند که تشخیص هویت‌شان را مشکل کرده است، این افراد یا نزدیکانی ندارند و یا اگر دارند از تامین هزینه‌های آنها ناتوانند و شاید به امید آینده‌ای مطلوب‌تر آنها را بی‌سرپناه رها کرده‌اند.
محمودی درباره‌ی پوشش بیمه‌ای این افراد می‌گوید: «این افراد معمولاً فاقد دفترچه بیمه، یارانه کشوری و مزایای شهروندی هستند، نظام بیمه‌ای ما هم آنچنان بیمه‌های فراگیر و کارآمدی نیستند که سالمندان را تحت حمایت قرار دهند.

در جستجوی راه حل بهتر 
واقعیت این است که ازهنگام تاسیس اولین آسایشگاه سالمندان در سال 1345 در شهر رشت و همچنین گشایش آسایشگاه کهریزک تهران در سال 1352 توسط دکتر محمود حکیم‌زاده، تاکنون معایب آسایشگاه‌های سالمندان در ایران از مزایای آن بیشتر است.
اگر بهره‌مندی از پرستاری‌ها و مراقبت‌های ویژه، سرگرم بودن و دوری از مزاحمت‌های احتمالی خانواده را مزایای آسایشگاه سالمندان بدانیم، درمقابل بی‌مهری‌ها، طردها و تحقیرها، دوری از خانواده، افزایش اختلال روانی، پرستاری‌های گاهاً تصنعی و صرفاً برای حقوق، افزایش وحشت ناشی از تنهایی و دلتنگی شرایطی را فراهم می‌آورد که در مقابل آن، محیط نامطلوب خانه و خانواده را بهشت تصور می‌کنند.
آنها ترجیح می‌دهند که در خانه‌های محقر و قدیمی خود با خاطرات گذشته زندگی کنند، آرام آرام در کوچه پس کوچه‌های آن قدم بزنند، دوستان و آشنایان را ببینند تا اینکه در فراموش خانه‌های سالمندان، آخرین شب‌های زندگی را در انتظار مرگ به روز آورند.
این در حالی است که سالمندان در بعضی جهات حتی از حمایت قانونی هم در کشور محروم هستند به طوری که گاهاً حتی حق تصمیم‌گیری در مورد دارایی‌هایشان را ندارند و به راحتی فرزندان ناسپاس، حق و حقوقشان را بالا کشیده و رهایشان می‌سازند و آنها هم روز به روز به حاشیه رانده می‌شوند و کسی فرصت پرداختن به آنها را ندارد.
این بی توجهی به نیازهای اجتماعی و جسمی آنان، سلامت روانی سالمندان را به مخاطره انداخته و آنها را به طرف افسردگی و ناامیدی سوق می‌دهد.

گزارش: فرج براری
نظرات ارسال نظر