عکس سلفی با مرگ

دوباره تکرار مکررات، دوباره یک حادثه غیرمترقبه در کشور رخ داده است و برخی از هموطنان بی‌اعتنا به خطری که سیل جانشان را تهدید می‌کند، در محل وقوع سیل جمع می‌شوند و یا کنار یا حتی در داخل آن می‌ایستند یا تماشا می‌کنند و یا فیلم و عکس می‌گیرند.
چند روزی است که مناطق زیادی از کشور را سیل گرفته است. می‌گویند رحمی که آتش دارد آب ندارد. باز آتش را می توان با آب خاموش کرد اما آب را با چه می‌توان خاموش کرد؟
سیل که می آید همان صدای وحشتناکش، ترسناک است چه رسد به اینکه همه چیز را با خود ببرد آنچه را هم که به جای می گذارد نیز که در بیشتر مواقع به درد نمی خورد و بهتر است دور انداخته شود.
سیل، آن قدر وحشتناک است که آدم احساس می کند اگر آن را لمس کند می سوزد. رنگ سیل مثل آرد در حال تفت، قبل از تبدیل شدن به حلوا و به رنگ کرم تیره است و حس داغ بودن و سوزاندن را منتقل می کند و خدا نکند آن آرد داغ را لمس کنی، عین قیر به دستت می چسبد . (حداقل آنان که حلوا درست کردن را بلدند می فهمند چه می گویم).
واقعا وقتی سیل می آید، برخی از «ما»ی بزرگ ایرانی چه می کنیم؟ در این گیر و گرفتاری و به زیر آب رفتن مناطق زیادی از جمله مناطق روستایی و در این جیغ و دادهای از ترس هیولایی خروشان از آب گل آلود، باز، عده ای از «ما» کنارش یا داخل سیل می ایستیم و به سلفی، یا فیلم و عکس گرفتن مشغول می شویم؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است!
گواه آن این است که حداقل در شبکه های اجتماعی و در رسانه ها کم از این حوادث، طی این چند روز گزارش نشده است که دوستانی کنار مسیر سیل ایستاده اند و در حالی که آخرین عکس عمر خود را می گیرند با سیل می روند و می روند و معلوم نیست جنازه شان سر از کجا در می آورد. برخی هم داخل خودرو گرفتار سیل در حال فیلم و سلفی گرفتن هستند و اصلا برخی که می شنوند سیل، دارد می آید فکر می کنند صحت ندارد و بعد که گرفتار می شوند نمی دانند از کجا فرار کنند. بنابراین همینطوری می شود که سیل، جان برخی از «ما» را می گیرد.
این جمع شدن ها کنار سیل و هر حادثه طبیعی و غیر طبیعی به چه معناست؟ آیا به این معناست که متوجه نمی شویم که خطر دارد ما را تهدید می کند؟ یا اینکه متوجه می شویم اما می خواهیم شجاعت خود را به نمایش بگذاریم؟ شاید هم از کنجکاوی زیاد داریم می میریم؟ یا اصلا نکند می خواهیم خودکشی کنیم؟
آیا برخی از «ما» که در این وانفسای مرگ و زندگی، سلفی می گیریم! اختلال روانی داریم؟ اگر انجمن روانپزشکی آمریکا این رفتار «ما» را تحلیل کند، نکند به احتمال زیاد روی پیشانی «ما» برچسب «اختلال روانی» را بچسباند.
این انجمن، چندی قبل، طی گزارشی، تمایل به عکس گرفتن از خود یا همان عکس سلفی را به عنوان اختلال روانی تایید و آن را با اصطلاح سلفیتیس (Selfitis) معرفی کرده است. سلفیتیس در واقع تمایل وسواسی - اجباری برای گرفتن عکس های سلفی و فرستادن آن‌ها در شبکه‌های اجتماعی برای جبران کمبود عزت نفس و شکاف حاصل از فقدان صمیمیت است.
اصلا بیایید انجمن روانپزشکی آمریکا را به کناری بگذاریم و به نظرش وقعی ننهیم. اصلا نگوییم که افرادی که به سلفی علاقه مند هستند دچار اختلال روانی هستند و سلفی گرفتن در مواقع بحران مثل سیل را ناشی از اختلال روانی ندانیم؛ اما این مساله را که می توانیم یک «مساله اجتماعی» تلقی کنیم و آن را از نظر جامعه شناختی بررسی کنیم.
واقعا چرا ما ایرانی ها وقتی یک حادثه ای مثل حادثه آتش سوزی ساختمان پلاسکو دو سال پیش یا همین سیل اخیر را می بینیم، یک جا جمع می شویم و پشت بند آن شروع به عکاسی می کنیم؟ عکس هم نگیریم، حادثه را تماشا می کنیم این در حالی است که باید خود را به مکان امنی برسانیم.
در این راستا دو جامعه شناس و استاد دانشکده علوم اجتماعی تهران به این سوال ها، 2 سال پیش پاسخ دادند. یعنی وقتی که ساختمان پلاسکو آتش گرفت و مردم هم کنار آن جمع شده بودند. درست مثل کاری که برخی از هموطنان شاهد سیل، در محل، جمع می شوند و تماشاگرند بدون اینکه متوجه شوند که این حادثه طبیعی چه خطری دارد.
در این راستا گوشه‌ای از اظهارات دکتر حمید عبداللهیان و دکتر علیرضا دهقان، دو استاد جامعه‌شناسی و ارتباطات دانشگاه تهران در خصوص حادثه ساختمان پلاسکو و جمع شدن مردم موقع آتش گرفتن پلاسکو منتشر ده است. باشد که راهی برای جلوگیری از این رفتار خطرناک هموطنان پیدا شود.
دکتر عبداللهیان که این جمع شدن ها را نوعی «انتحار» بیان می کند و اینکه جامعه ایرانی دچار اعتشاش و بی هنجاری شده است و دکتر دهقان نیز به عللی همچون تاخیر فرهنگی، کنجکاوی ایرانی ها و نبود بی اعتنایی شهری اشاره دارد.

جامعه ایران در فرایند اجتماعی شدن دچار اغتشاش و به هم ریختگی شده است
عبداللهیان در ابتدای اظهاراتش به عاملی تحت عنوان «اجتماعی شدن» می پردازد و می گوید: ما در علم جامعه شناسی بحثی تحت عنوان عوامل اجتماعی شدن داریم. این عوامل شامل مواردی همچون زندگی در خانواده، تعامل در درون گروه های همسالان یا همالان، زندگی با رسانه ها و زندگی در مدرسه است. وقتی می گوییم اجتماعی شدن یعنی فرایندی که در آن یک کودک ناتوان به انسانی توانا و اجتماعی تبدیل می شود.
ما می خواهیم به این قضیه رسیدگی کنیم که چه شده است مردم ایران، جایی که باید کمک باشند و درک کنند، برعکس کار می کنند.
یقینا باید برای پاسخ دادن به آن به عوامل اجتماعی شدن بازگردیم یعنی عواملی همچون زندگی در خانواده،‌ اینکه در ایران، ارتباطات اعضای خانواده چگونه تنظیم شده است و زندگی در مدارس، زندگی در مقابل رسانه ها و همچنین زندگی در گروه های همسالان چگونه است.
از نظر این استاد دانشگاه تهران، جامعه ایران در فرایند اجتماعی شدن دچار اغتشاش و به هم ریختگی شده است. مدارس ما در ایران آموزش لازم را به مردم برای مسئولیت هایشان نمی دهند. بچه های ما یاد نمی گیرند که مسئولیت اجتماعی چیست؟ به همنوع احترام گذاشتن یا اینکه بین خطوط خاصی رانندگی کردن را یاد نمی گیرند. اینها را بین مردم نمی بینیم. اینها به این خاطر است که در مدارس به مردم آموزش داده نمی شود و اگر هم هست به صورت نظری نه عملی است.
این استاد دانشگاه ادامه می دهد: همین را در مورد رفتار با حیوانات و با طبیعت می بینیم. کسانی به شمال می روند تا از زیبایی های آن استفاده کنند اما همین مسافران پای درختی که به خاطرش به شمال رفته اند، آتش، روشن می کنند. یک انسان با سن وسال بالا چگونه این کار را می کند؟ این به این خاطر است که به او آموزش داده نشده است.
در خانواده نسل جدید هم می بینیم اعضای آن آموزش ندیده اند و رفتار درست اجتماعی را نمی دانند و لذا خانواده ایرانی در درون خودش نه عرفی و نه جدید (مدرن) عمل می کند. پدرهای ایرانی جایگاه خود را از دست داده اند. پدرهای ایرانی الان در مقایسه با سال های دهه 40 و 50 قدرتی ندارند و یعنی قدرت پدر در خانواده ایرانی کاهش یافته است. در دهه 40 و 50 ساختار مناسب تری برای تربیت بچه ها بود اما این ساختار بهم ریخته و جای آن ساختار مناسبی نیامده است.
همین ساختار به هم ریخته را در رسانه نیز می بینیم. مثلا افراد در فیلم روی پل بزرگراهی، سیگار به دست، ایستاده اند و صحبت می کنند؛ انگار در شهر پلیسی نیست. اینها را رسانه دارد آموزش می دهد.
سوال اینجاست که کدام رسانه ما حساسیت به کنش های جمعی را آموزش داده است؟ به خصوص در دورانی که آدم ها دارند اجتماعی می شوند. یعنی همان سنین 15 تا 16 سالگی.
عبداللهیان در خصوص گروه همسالان هم همین را می گوید. یعنی در گروه همسالان هم همین حالت است. خیلی از آنها رفتار خشونت باری نسبت به هم دارند، بلند بلند صحبت می کنند، از الفاظ رکیک استفاده می کنند و منتظر سوژه ای انسانی هستند تا آن را پیدا کنند و او را اذیت کنند. این جامعه ای است که آدم هایش وقتی به شکل جمعی، این گونه تربیت می شوند و تحت عوامل اجتماعی شدن، اجتماعی نمی شوند، طبیعی است که وقتی حادثه ای رخ می دهد بلد نیستند، چه کنشی انجام دهند.

آیا تجمع مردم، هنگام وقوع حادثه، تعمدی است؟
عبداللهیان واکنش مردم یعنی جمع شدنشان هنگام وقوع حادثه را تعمدی نمی داند و می گوید: نمی توان گفت که تعمدی وجود دارد. مردمی که به آنجا (محل حادثه) می روند خیلی هاشان می خواهند کمک کنند و حس انساندوستی را ابراز کنند اما درک جمعی ندارند و آموزش ندیده اند.

مردم دچار نوعی بی هنجاری شدید شده اند که اسمش انتحار است
این استاد دانشگاه تهران می افزاید: من فکر می کنم جامعه ایران دچار نوعی ناهنجاری یا نوعی فقدان هنجار یا آنومی است.
از آن بدتر، جامعه ایران به خاطر عواملی که اجتماعی شدن و مسئولیت اجتماعی شدن را تقویت نکرده است به نوعی بی هنجاری شدید مبتلا شده است که من اسمش را « انتحار» می گذارم.
ما مشاهده می کردیم که افراد در حالی که صدای شیشه وسنگ و ریزش ساختمان را می شنیدند با خنده داشتند از ساختمان‌ (پلاسکو) فیلم برداری می کردند. این، نشان می دهد که این افراد چقدر نسبت به سرنوشت خودشان ناآگاهند! این هم نشان دهنده عدم تربیت اجتماعی است که نهادهای اجتماعی شدن مثل رسانه، مدارس و خانواده باید انجام دهند. باید تمرین شود تا افراد بتوانند سرمایه اجتماعی خود را افزایش دهند و جامعه ای که سرمایه اجتماعی بالایی داشته باشد، دارای کنش های منطقی تری هست. جالب است فیلم هایی هست که خارجی ها در سفر به ایران از نحوه رانندگی کردن ما ایرانی ها گرفته اند. آنها در این فیلم ها وحشت خود را از رانندگی ایرانی ها ابراز کرده اند و فریاد می زنند که مثلا الان، فلان خودرو به فلان خودرو می زند. اینها همه اش علایم انتحار است انگار آدم ها خطر را درک و احساس نمی کنند.

آیا عدم درک از خطر را می توان نشانه شجاعت دانست؟
عبداللهیان به این سوال که می رسد، قطعا پاسخ منفی می دهد و اظهار می دارد: این عدم درک از خطر، نشانه شجاعت نیست. این نشانه عدم آموزش، فقدان تربیت جمعی است که فرد، کجا را خطر بداند و کجا را خطر نداند و به همین دلیل کنش های جمعی ما دچار نابهنجاری هایی است که می بینید.
چرا آن آدم هایی که خیابان را شلوغ کرده اند فکر نمی کنند که ممکن است انفجاری رخ دهد؟ این، بخاطر این است که آموزش ندیده اند که در این مواقع در فاصله سه کیلومتری خطر هم نروند چه رسد که بروند کنار محل وقوع سیل بایستند.
بنابراین من فکر می کنم که این فرایند اجتماعی شدن در ایران دچار اختلال است و دارد آدم هایی را تربیت می کند که نه تنها به سرنوشت خود فکر نمی کنند که سرنوشت دیگران را با اهمال کاری به خطر می اندازند. اینها چیزهایی است که در هر جنبه ای از زندگی اجتماعی مردم دیده می شود؛ ضمن اینکه این بی دقتی مربوط به جمع شدن در جایی نیست و در تمام جنبه های اجتماعی زندگی ما هم دیده می شود.

تغییرات اجتماعی و غفلت نهادها از آموزش دادن به مردم
وی به نکته دیگری هم اشاره می کند و آن افزایش جمعیت، وجود جنگ و تحریم ها است که روی زندگی مردم ما تاثیر گذاشته است و نهادهای رسمی را در خیلی از قسمت ها از آموزش دادن به مردم غافل می کند. اگر نسل های دهه 50، ‌60 و 70 شمسی را ببینیم متوجه تغییر اجتماعی هستیم.
او ادامه می دهد: تغییر اجتماعی زمانی رخ می دهد که در ساختار سنتی جامعه فقدانی باشد که نتواند آن ساختار خود را باز تولید کند وقتی که نمی تواند خود را بازتولید کند آن وقت است که عناصر جدیدی به ساختار افزوده می شوند و آن وقت است که تغییر اجتماعی آغاز می شود. این تغییراجتماعی در نتیجه اتفاقات دهه 50، 60 و 70 به تدریج شکل گرفته است و ما را به وضعی که الان می بینیم رسانده است. جمعیتی بالغ بر 80 میلیون که بخش عظیمی از این جمعیت تربیت شده دهه 50، 60 و 70 هستند پس یک مقدار زیادی به همین افزایش جمعیت و تغییرات اجتماعی برمی گردد و جامعه ایران، حال و هوایش تغییر یافته و جامعه ای شده است که انگار به استقبال انتحار می رود.

تاخیر فرهنگی داریم
و اما دکتر علیرضا دهقان هم در این راستا اظهاراتی دارد. او به تاخیر فرهنگی اشاره می کند و می گوید: فرهنگ، چیزی نیست که وارد کنیم بلکه باید آن را بیاموزیم و برای آن ارزش قایل شویم. این مساله، فقط به دولت و حکومت بر نمی گردد بلکه به همه نهاد های اجتماعی از جمله خانواده، انجمن ها، 'ان جی او 'ها، ‌تشکل های صنفی، اجتماعات محلی و حتی به کوچه و خیابان بر می گردد.
پس ما تاخیر فرهنگی داریم. به عبارت دیگر ما توسعه خیابان، پل و راه های زیرزمینی، تونل، رو گذر و زیر گذر و مقررات راهنمایی و رانندگی هم داریم ولی فرهنگ آن را نداریم. مثلا بد، رانندگی می کنیم، حقوق همدیگر را رعایت نمی کنیم ؛ با وجود پلیس و جریمه، باز هم خوب رانندگی نمی کنیم و اصلا تفاوتی بین گروه های اجتماعی به لحاظ توانایی مالی، وجود ندارد.
دهقان اضافه می کند: نه تنها درحوادث مهم که در حوادث کوچک هم این مساله را می بینیم که یک عده دور حادثه ای کوچک هم جمع می شوند. برخی کنجکاوی و برخی هم اظهار نظر می کنند. اینها به این علت است که فرهنگ چگونگی برخورد با حادثه را نیاموخته ایم.

ما ایرانی‌ها آدم های کنجکاوی هستیم
او در بخش دیگری ازاظهاراتش می افزاید: مساله دیگر کنجکاوی کردن است که یک مقدار جنبه فرهنگی دارد. اصولا ما ایرانی ها آدم های کنجکاوی هستیم. این در حالی است که از نظر شهرنشینی واژه ای تحت عنوان «بی اعتنایی شهری» وجود دارد که نقطه مقابل کنجکاوی به شمار می آید. این بی تفاوتی شهری در کشورهای غربی وجود دارد. این درحالی است که ما اینجا (در شهرها) کنجکاوی می کنیم. می خواهیم ببینیم که چه اتفاقی افتاده است و همدیگر را در امور فردی زیر نظر می گیریم.
آیا دقت کرده اید که بیشتر ما اگر از کنار خانه ای رد می شویم اگر در آن خانه باز باشد، داخل خانه را نگاه می کنیم؟ این، برخلاف فرهنگ بی تفاوتی شهری است. در حوادث نیز در واقع این کنجکاوی را داریم و می خواهیم در آن، سرک بکشیم.
این استاد دانشگاه تهران یک عامل دیگر را هم در نظر می گیرد و می گوید: ما بیشتر دوست داریم که خودمان، خبر کسب کنیم و یا از منابع محلی این اطلاعات را کسب کنیم. در این راستا، انگار مردم زیاد به رسانه ها که کارشان تولید خبر است، اعتماد ندارند یا اینکه از روی کنجکاوی دوست داریم خودمان اطلاعات، کسب کنیم.
بنابراین وقتی که حادثه ای رخ می دهد می خواهیم هر چه نزدیک تر به رویداد باشیم و از چند و چون آن اطلاع یابیم. می خواهیم بفهمیم که آنچه که رسانه ها و تلویزیون گفته است درست یا نه؟ و به علت بی اعتمادی که داریم این سوال را هم مطرح می کنیم که نکند رسانه ها همه رویداد را نمی گویند.
دهقان به انگیزه شماری از هموطنان هم اشاره می کند و می گوید: برخی ممکن است خویشاوندی داشته باشند و یا کسانی را در حادثه بشناسند یا اصلا نشناسند. بنابراین بخشی از این جمعیت هم با انگیزه وارد می شوند. به هر حال این جمعیت انبوه که دور حادثه ای جمع می شوند، سازمان نیافته اند اما بحثی که خیلی مهم است، همان بحث آموزش است که باید نهادهایی همچون مدارس آن را لحاظ کنند و برنامه ای برای آمادگی سیل و زلزله باشد و اینکه به مردم آموزش داده شود که تجمع در محل حادثه چه مشکلاتی ایجاد می کند. ضمن اینکه آموزش، جنبه صوری و نمایشی نداشته باشد بلکه به صورت مشارکت و عملی باشد و از نزدیک و همراه با ایجاد انگیزه و علاقه باشد که این موضوع به مدیریت شهری باز می گردد.
دهقان به بخش مدیریت دولتی هم تاکید دارد مبنی بر اینکه دولتی ها باید شفاف عمل کنند و مسئولیت پذیر باشند. همین سلفی گرفتن عده ای از حادثه ای (مثل سیل اخیر) را ببینید. چرا بخشی از مردم می خواهند سلفی بگیرند و خودشان را نزدیک کنند. یک بخشی شاید، کنجکاوی باشد اما بخش دیگر آدم ها آنچه را که از طریق شبکه مجازی انتقال می دهند، ممکن است رسانه ها آن را منتقل نکنند و به اصطلاح سانسور کنند. وقتی رسانه ها به صورت شفاف، اطلاع رسانی نمی کنند، مردم هم عکس و فیلم می گیرند.اینها به رسانه های جمعی اعتمادی نمی کنند و این انگیزه پیدا می شود که خودشان سر از کار دربیاورند؛ پس هر چه نهادهای رسمی مسئولیت پذیرتر باشند و به صورت شفاف تر و صادقانه تر عمل کنند بخشی از مشکلات کم می شود.

چه وقت مردم آموزش می‌بینند؟
اینها فقط بخشی از علل جمع شدن مردم ما هنگام وقوع حوادثی مثل سیل است که دکتر دهقان و عبداللهیان بیان کردند. از اظهارات این دو استاد دانشگاه چنین استنباط می شود که آموزش، حرف اول را در این حوادث می زند چیزی که در زمان حاضر مردم ما فاقد آموزش های لازم هستند و در مواجهه با حوادثی همچون سیل، گاهی به رفتاری خطرناک مثل جمع شدن در نزدیکی محل حادثه مبادرت می کنند. این معضلی است که تقریبا در تمام حوادث اعم از طبیعی و غیر طبیعی شاهد هستیم.
بالاخره، عصر، عصر تکنولوژی و آموزش های پیشرفته است. مساله این است که اگر مردم ما اموزش لازم را ندیده اند و درکی از خطر در اکثر مواقع ندارند، چرا مبادرت به آموزش به آنان نمی کنیم؟ دست اندرکاران بحران و مسئولان مربوطه چه وقت و کجا می خواهند آموزش به مردم را جدی بگیرند. مردم چه زمانی می فهمند که حادثه، محل تماشا نیست؟
حادثه ای مثل ساختمان پلاسکو، بیش از 2 سال پیش رخ داد و مردم دور آن جمع شدند. اینکه همین مردم دوباره کنار حادثه ای خطرناک مثل سیل هم جمع می شوند پس لابد طی این مدت آموزش ندیده اند یا آموزش ها برای آنها درونی نشده است که اگر بود اینگونه خطر نمی کردند. اصلا وقتی به آموزش بهایی داده نمی شود، این مطالب به چه درد می خورد؟

لیلا خطیب‌زاده
نظرات ارسال نظر